هه هه هه ...!!!


خجسته میلاد حضرت علی ابن موسی الرضا
بر تمام دوستداران و عاشقان حضرت
مبارک باد.
امام رضا (علیه السلام) :
هر کس اندوه و مشکلى را از مومنى بر طرف نماید،
خداوند در روز قیامت انـدوه را از قلبش بر طرف می سازد.
مصاحبه کننده : در هواپیمائی 500
عدد آجر داریم، یک عدد آنها را از هواپیما به بیرون پرتاب میکنیم. الان چند عدد آجر
داریم ؟
متقاضی : 499 عدد !
مصاحبه کننده : سه مرحله قرار دادن یک فیل
داخل یخچال را شرح دهید.
متقاضی : مرحله اول: در یخچالو بازمیکنیم
- مرحله دوم: فیلو میذاریم تو یخچال - مرحله سوم: در یخچالو میبندیم !!
مصاحبه کننده : حالا چهار مرحله قرار دادن
یک گوزن در یخچال را توضی...ح دهید !
متقاضی : مرحله اول: در یخچالو بازمیکنیم
- مرحله دوم: فیلو از تو یخچال در میاریم - مرحله سوم: گوزنو میذاریم تو یخچال - مرحله
چهارم: در یخچالو میبندیم !!
مصاحبه کننده : شیر واسه تولدش مهمونی
گرفته، همه حیوونا هستن جزیکی. اون کیه ؟
متقاضی : گوزنه که تو یخچاله !!
مصاحبه کننده : چگونه یک پیرزن از یک برکه
پر از سوسمار رد میشود ؟
متقاضی : خیلی راحت، چون سوسمارا همشون
رفتن تولد شیر !!
مصاحبه کننده : سوال آخر. اون پیرزن کشته
شد، چرا ؟
متقاضی : امممممممم، نمیدونم، غرقشد ؟
مصاحبه کننده : نه، اون یه دونه آجری که
از هواپیما انداختی پائین خورد تو سرش مرد !!! شما مردود شدین، نفر بعدی لطفا
متاسفانه همانطور که آگاهید کتیبه های پارسی از آرامگاه نظامی توسط دولت جمهوری آذربایجان حذف شده
گاهی وقت ها باید به وقاحت و بی شرمی بعضی از دولت ها افسوس خورد
دولتی که زمان پیدایش آن و عاملیت آن توسط شوروی بوده هم اکنون بر آن است تا تاریخ کشوری با تمدن هفت هزارساله را نادیده گرفته و به نام خود ثبت کرده و با پوسخندی مردم ایران را به تمسخر گرفته وبیان کند که :
گاهی بازدید کنندگان با دیدن شعرهای پارسی آرامگاه و موزه نظامی گنجوی گمان میکنند که نظامی گنجوی شاعری پارسیگوی بوده است!!!!!
بیشرمی تا چه حد؟
در حالیکه نظامی گنجوی حتی یک بیت به غیر زبان فارسی ندارد
یک بنده خدایی، کنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب، دعایی را هم زمزمه میکرد.
نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردی و ساحل طلایى انداخت و گفت :
- خدایا ! میشود تنها آرزوى مرا بر آورده کنى ؟
ناگاه، ابرى سیاه، آسمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید که میگفت :
- چه آرزویى دارى اى بنده ى محبوب من ؟
مرد، سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت :
- اى خداى کریم ! از تو مى خواهم جاده اى بین کالیفرنیا و هاوایی بسازى تا هر
وقت دلم خواست در این جاده رانندگى کنم !
از جانب خداى متعال ندا آمد که :
- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسیار دوست میدارم و مى توانم خواهش
ترا بر آورده کنم، اما، هیچ میدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هیچ میدانى
که باید فرمان دهم تا فرشتگانم روى اقیانوس آرام را آسفالت کنند ؟ هیچ میدانى
چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود ؟ من همه ى اینها را مى توانم انجام
بدهم، اما، آیا نمى توانى آرزوى دیگرى بکنى ؟
مرد، مدتى به فکر فرو رفت، آنگاه گفت :
- اى خداى من! من از کار زنان سر در نمى آورم ! میشود به من بفهمانى که زنان چرا
می گریند؟ میشود به من بفهمانى احساس درونى شان چیست ؟ اصلا میشود به
من یاد بدهى که چگونه مى توان زنان را خوشحال کرد؟
صدایی از جانب باریتعالى آمد که : اى بنده من ! آن جاده اى را که خواسته اى، دو
بانده باشد یا چهار بانده